|
نوشته هاي روي آب
|
کسی در امتداد لحظه ها می گرید
و با آرزویی کهنه می پوسد
نگاهی خسته در آن سوی تاریکی
به راه عابری مانده است...
خسته شدم... از این سکوت، از این عمر بيهوده
از این شب سیاه درد، نشستن ها تو كوچه
خسته شدم... از غیبت حضور هر چی عاشقه
دلم همش دلواپس دشت پر از شقایقه
خسته شدم... خسته از این روياي کودکانه
دلم مي خواد برات بگم يه شعر عاشقانه
خسته شدم... خسته شدم از دست اين زمونه
تو نيستي و خستگي ها، تنها با من مي مونه ![]()
توي تاريكي مطلق
تو طلوعي
تو شروع آسموني
بعد آن غروب دلگير جدايي
مي دونستم نمي موني
مي دونستم رسيديم اخر جاده
داشتن تو گاهي سخته، گاهي ساده
توي اين جاده تقدير
منم و پاي پياده...
منم و هواي تو
گم شدم، توغربت چشماي تو
سكوتم شكسته با صداي تو
صدايي كه مونده توي دل من
منه بي من
منه بي تو
منه از خودم فراري
تو و اين شبهاي غربت
دل من، چه بي قراري؟
حالا اينجا
تك و تنها
منم و فاصله و دوري راه
منم و اين آرزوهاي محال
منم و قصه تو
قصه طلوع تو
تو دريائي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني، مهربان و آبي و شفّاف
و من در آرزوي قطره هاي پاک بارانم
نمي دانم چه بايد کرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق، من امشب پريشانم
تو مثل مرز احساسي، قشنگ و دور و نا معلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان کبوتر ها
و من هم يک کبوتر، تشنه ي باران درمانم
تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد
و من مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
شبست و نغمه ي مهتاب و مرغان سفر کرده
و شايد يک مه کمرنگ از شعري که مي خوانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم...
گذر عمر،
گفتند چون مي گذرد غمي نيست...
گذشت ، اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد...
گذشت ،
اما سخت
حال چه كنم!
به چه شوقي ،
به چه اميدي ،
گذرعمر را تماشا كنم ؛
در انتهاي كوچه ي تنهايي ...![]()